محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

153

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

نام لشكرى باشد و در مؤيد الفضلاء مسطورست كه كلاهما [ بشين معجمه « 21 » ] سرلشكرى است - و در ادات الفضلا نام سرى از سران لشكر باشد و بشين معجمه « 22 » نيز آمده . بليناس - نام حكيمى كه جليس و انيس اسكندر بود و او را بليناس جادو نيز گويند . مع الشين بااوش - [ بضم همزه . به وزن چاوش « 1 » ] خيار « 2 » بزرگ باشد كه به جهت تخم بگذارند و خوشهء انگور را نيز گويند . كذا فى الشرفنامه . برينش « 3 » - [ بضم باء و كسر راى مهمله و نون و سكون ياء ] براندن شكم و بريدن آن باشد در نسخهء ميرزا . در شرح « 4 » سامى بمعنى آنكه گوئى شكمش را « 5 » از غايت درد مىبرند آمده و بمعنى بريدن مطلق نيز آمده . مثال اين معنى شيخ نظامى گويد : بيت دلى بايد انديشه را تيز و تند * برينش نيايد ز شمشير « 6 » كند بشولش - [ بشين معجمه و لام ، به وزن پژوهش ] يعنى برهم زدگى و پريشانى . مثالش شيخ عطار فرمايد : بيت صبح اگر كشتى نفس را در دهان * كى رسيدى اين بشولش در جهان و بمعنى كارگذارى و بينندگى « 7 » و دانندگى نيز آمده . بادكش - [ به وزن و معنى بادزن ] باشد و به عربى مروحة [ بكسر اول و فتح سوم و چهارم گويند . بدخش - [ بفتح باء و دال مهمله ] گوهر نفيس كانى كه معدن آن كوههاى مشرق است و رنگ سرخ دارد . كذا فى المؤيد . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت صبح ستاره نما خنجر تست اندران * گاه درخش جهان گاه بدخش مذاب مذاب ، [ بميم و ذال معجمه به وزن لعاب ] بمعنى گداخته باشد . براش - [ به راى مهمله به وزن خراش ] در نسخهء ميرزا بمعنى پاشيدن و فرو نشاندن باشد و در فرهنگ بمعنى خراش كه غراش « 23 » نيز گويند آمده . با نقش - [ به سكون نون و كسر قاف ] بن باشد كه شور و بريان كنند و خورند و ون نيز گويند و به عربى حبة الخضراء گويند . بوفروش « 8 » - عطار را گويند . كذا فى الادات . مثالش ابن يمين گويد : شعر در چين « 9 » سر زلف تو در بوى فروشى * دم جز بخطا مىنزند نافهء آهو و اثير اومانى نيز گويد : شعر خلوق خلق تو عطار حلقه‌اى كه در آن * يكى ز بوى فروشان نسيم باد صباست بدست باش - يعنى آگاه باش . و تقصير مكن . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد :

--> ( 1 ) « س » « ب » : جاوش . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) « س » : چنار . ( 3 ) « س » : برينس ؛ « ب » : بربنش . ( 4 ) « س » : سرخ . ( 5 ) « س » : شكمش ؛ « ب » كلمه را ندارد . ( 6 ) « س » : و شمشير . ( 7 ) « س » : بيشندگى . ( 8 ) « س » : بوخروش . ( 9 ) « س » : حين ؛ « ب » « ن » : جين . ( متن تصحيح قياسى است ) . ( 21 ) يعنى : برنوش و برونوش . ( 22 ) يعنى : برنوش . ( 23 ) غراش ، زخمى كه از خراشيدگى بهم رسيده باشد . خراش ( برهان ) .